قالب پرشین بلاگ


اشعار زیبا
اشعاری که اِک رو بفهمی میدونی معنیش رو
شاعر
لینک های مفید

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟


ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم


روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟


از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم


مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم


نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم


[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 01:10 ] [ sadeqemsh ]

چاکر آقا حمید انتقادت عالی بود(به این میگن امر به معروف ونهی از منکر )

 

 

ولی یکی پیدا نشد بگه چرا فلان شعر رو گفتی.   

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 23:57 ] [ sadeqemsh ]

 

 

 

 

بپوس ای دل تو تنهایی کزین عالم چه می خواهی   

                                                                   زهرکس طالب  عشقی  دگر  بس کن  تو بیماری

از   اول   هم  ز  این  دنیا  تو  تنها  آمدی  ای  جان

                                                                  چه می پنداری  ای مجنون تو تنهایی در این زندان

جفای   یار و یاران  را  به  دل  گفتم  کز  عادت  کن

                                                                 شکست دل از عشقم را به خود گفتم که عادت ده

به  جز  صبر  و  شکیبایی  نفهمیدم  ز  تو  چرخک

 

.

.

.

.

ادامه وابسته به نظرات

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 12:33 ] [ sadeqemsh ]

مشاعره معنایی (البته واسه کسانی که عاشق هستن / شعرتون رو تو نظرات قرار دهید تا تو صفحه بزارم .  با کمال محبت و دوست)

 

 

 

 

بپوس ای دل تو تنهایی کزین عالم چه می خواهی   

                                                                   زهرکس طالب  عشقی  دگر  بس کن  تو بیماری

از   اول   هم  ز  این  دنیا  تو  تنها  آمدی  ای  جان

                                                                  چه می پنداری  ای مجنون تو تنهایی در این زندان

جواب از علی

سلام. شعرهایی که تو سایتت هست اگه خودت میگی که خوبه. منم چندتا شعر دارمو البته واسه دلم گفتم...بای.

آقا علی اینجا محل همدردیمان است اگه شعری داری با کمال اشتیاق حاضریم :

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 11:29 ] [ sadeqemsh ]

صفحات بعدی رو حتما ببینید

 

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 11:08 ] [ sadeqemsh ]

شعر فعل مجهول از سیمین بهبهانی

 

 

 

                                                      فعل مجهول

 

"بچه ها صبحتان به خیرِو سلام

 

درس امروز فعل مجهول است

 

فعل مجهول چیست؟می دانید

 

نسبت فعل ما به مفعول است

 

 

در دهانـــــــم زبان چو آو یزی

 

در تهیگاه زنــــگ می لــغزید

 

صوت ناسازم آن چنان که مگر

 

شیشه بر روی سنگ می لغزید

 

 

ساعتــــی داد آن سخن دادم

 

حقّ گفتـــــــار را ادا  کــــردم

 

تا ز "اعجـــــاز" خود شوم آگاه

 

ژاله را زان میان صـــــدا کردم

 

 

"ژاله از درس من چه فهمیدی؟"

 

پاسخ من سکوت بود و سکوت

 

" د جوابم بده  کجـــــا بودی ؟

 

رفته بودی به عالم هپـــروت؟"

 

 

خنده ی دختران و غرّش من

 

ریخت بر فرق ژاله چون باران

 

لیک او بود غرق حیرت خویش

 

غافل از اوستاد  و از یـــــاران

 

 

خشـــــمگین انتقام جـــو گفتم:

 

"بچه ها گوش ژاله سنگین است"

 

دختری طعنه زد که " نه خـــــانم

 

درس در گوش ژاله یاسین است"

 

 

بــــاز هم خنده ها و همهمه ها

 

تند و پیگیر می رسید به گوش

 

زیـــــــر آتشفشان دیده ی من

 

ژاله آرام بود و سرد و خـــموش

 

 

رفته تا عمـــــق چشم حیرانم

 

آن دو مـــــیخ نگاه خــیره ی او

 

موج زن در دو چشم بی گنهش

 

رازی از روزگـــــار تـــــــیره ی او

 

 

آن چه در آن نگاه می خواندم

 

قصه ی غصه بود و حرمان بود

 

ناله ای کرد و در ســــخن آمد

 

با صدایی که سخت لرزان بود:

 

 

فعل مجهول فعل آن پدری است

 

که دلـــــــــــم را ز درد پرخون کرد

 

خواهرم را به مشت و سیلی کوفت

 

مـــــــادرم را ز خــــــانه بیرون کرد

 

 

شب دوش از گرسنگی تا صبح

 

خواهر شیر خوار من نالـــــــــید

 

سوخت در تــــــاب تب برادر من

 

تا سحر در کنـــــــــــار من نالید

 

 

در غم آن دو تن دو دیده ی من

 

این یکی اشک بود وآن خون بود

 

مـــــــــــادرم را  دگر  نمی دانم

 

که کجا رفت و حال او چون بود؟"

 

 

گفت و نالید و آن چه باقی ماند

 

هق هق گریه بود و نــــاله ی او

 

شسته می شد به قطره های سرشک

 

چهره ی همچو برگ لالــــه ی او

 

 

ناله ی من به ناله اش آمیخت

 

که"غلط بود آن چه من گفتم

 

درس امروز قصه ی غم توست

 

تو بگو ! من چرا سخن گفتم؟

 

 

فعل مجهول فعل آن پدری است

 

که تو را بی گناه می ســــــوزد

 

آن حریـــــق هوس بود که در او

 

مادری بی پناه می ســـــــوزد"

 

 

از کتاب "ترنم غزل" بررسی زندگی و آثار  سیمین بهبهانی ، کامیار عابدی،ص ۱۵۳-۱۵۶.

 

اگر دلت به درد آمد و به یاد ژاله های فقر اقتصادی و فرهنگی افتادی ،برایشان دعا کن و اگر می توانی،

 

 کمکشان کن

 

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 10:53 ] [ sadeqemsh ]

قصه عشق70 و چند ساله

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدایبمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خودرا به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او رامی دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر راگرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکییک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطریبزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری باموهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یکخط می شد.

در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز بهدانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوستپسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ایکه از مدت ها پیش

حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را بهمعنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجهپشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، ردکرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی کهپسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاهنکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اماپسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثلگذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست وپنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس بادوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماهبعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهرهشاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مستشد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی ازهمکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تاکرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجهشده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار میدهند.دختر بسیارنگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادینزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسردست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظبخودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی میکرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیداکرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همهرا رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدتطولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد،دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختربه شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا میساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسرپذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یکستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستارهچیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را ازکجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ،رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویشنوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستتدارد.

 

منبع :http://har2yema.loxblog.com/

[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 01:43 ] [ sadeqemsh ]

 

 

 

ای علی ای مظهرِ لطف و صفا

                                      ای  پناه  عالم  و  حجب  و  حیا

بی قصیده , بی روا و بی سوا

                                      می رود عشقم براین فکر و ندا

کی مسلمانش بگو زان قبله تو در کجاست

                                      هان آمد بر ز فکرم قبله ی تو کعبه است

هیچ کس فکرش بر این نیست ای علی المرتضی

                                                                  تو کجا زاده شدی ای خاتم حکم و قضا

آن خلیل العالمین بر قبله ی ما چاره کرد

                                                                  آن نبی الآخرین بر کعبه ما سجده کرد

نوبت تو شد ولیم یک حقیقت در پس آن پرده است

                                                                  این حقیقت . .. . ...   ..

..

 

.

..

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 01:22 ] [ sadeqemsh ]

 

 

 

عشق و منطق دو شروریست که بر من دادی                   عقل و منطق دو غروریست که میدان دادم

عشق را  حوصله  خط  و  حسابی  که  نبود                    عقل را  سلسله  مهر  و  محبت  که  نشد

من که باید بکنم   این دو   شرور در   یک دام                     تا شوم راهی یک  میکده ای  در  یک  بام

کز در آن مست و خماری بشوم   از   منطق                     که چرا خلق  شدم  در  پی  عشق  ناطق

ناطقا         فاش     کن  این  راز   که    دل                      نکشد  درد  خماری   و    ضعفی     ز گل

هرچه  اندیشه  کنم  عقلم  و  منطق   گوید                     کتبش است رهی باز که دل   می جوید

هرچه  احساس  کنم  قلبم  و  عشقم گوید                     علی هست بنده خالص که خدا می بوید

بنفس   پس     تو    ببوی      ای      صادق                     منطق و عشق و علی و کتبش با ناطق

 

 

 

 

 

[ پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 ] [ 18:06 ] [ sadeqemsh ]

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان میکنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان با جان انسان میکنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است

 

فریدون مشیری

[ پنج‌شنبه 20 بهمن 1390 ] [ 17:09 ] [ sadeqemsh ]
صفحه قبل1...345678صفحه بعد
.: Weblog Themes By sadeq em :.

درباره وبلاگ

حافظا , تاکه پیدا شود محرم راز ** شد فراموش همه دفترو راز /////////////////// کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.
موضوعات وب
لینک های مفید
امکانات وب
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران