|
اشعار زیبا اشعاری که اِک رو بفهمی میدونی معنیش رو
| ||
|
در جهان هرگز مشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی گوهر دل را مزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
شاعر : خودش ؟ [ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 16:21 ] [ sadeqemsh ]
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت با من راه نشین باده مستانه زدند آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
[ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 09:55 ] [ sadeqemsh ]
وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا [ پنجشنبه 20 بهمن 1390 ] [ 09:47 ] [ sadeqemsh ]
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
شهریار ( حافظ خودم) [ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ] [ 19:13 ] [ sadeqemsh ]
در وصل هم ز عشق تو ای گل ، در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و ، باز صبحست و سیل اشک ، به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو می سوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم
باور مکن که طعنه ی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سرّ غمش بر سر زبان لب می گزد چو غنچه ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چو نی تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار این کار تست من همه جور تو می کشم [ چهارشنبه 19 بهمن 1390 ] [ 18:51 ] [ sadeqemsh ]
| ||