|
اشعار زیبا اشعاری که اِک رو بفهمی میدونی معنیش رو
| ||
|
ای که من بهر تو و بند وجودم عشقت تو وجود و دل دیوانه ی من موجودت ای پناه همه و نور جهان هستی تو انرژی و جهان ساطع این دل مستی با توکل به تو ای عشق من می دانم خرد و جان و تنم را می افزایم تو که ستار العیوبی و منم غرق به عیب ............ . . . . ادامه وابسته به نظرات
[ سهشنبه 20 دی 1390 ] [ 11:29 ] [ sadeqemsh ]
هر که آمد در این بحر نباید نالید هرکه نالید بدان بر سر موجش بارید وای روزی که در این بحر شود زلزله ای هرکه ناخواسته باید بکند ولوله ای عاشقی خواست که گر عشق خود اثبات کند هرکه معشوقه ی اوست دار مکافات برد غرق باید بکن ......... . . . ادامه وابسته به نظرات [ سهشنبه 20 دی 1390 ] [ 09:29 ] [ sadeqemsh ]
در دياري كه در او نيست كسي يار كسي
آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من
سود بازار محبت همه آه سرد است
غير آزار نديدم چو گرفتارم ديد
تا شدم خار تو رشكم به غزيزان آيد
آنكه خاطرهوس عشق ووفا دارد از او
لطف حق يار كسي باد كه در دوره ما
گر كسي را نفكنديم بسر سايه چو گل شهريارا سر من زير پس كاخ ستم [ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 13:56 ] [ sadeqemsh ]
وای روزی گر بدانی آن کست هم کس نبود هم نفس با تو نبود و در غمت هم ره نبود این همه بی حاصلی در زندگی بهر چه است من که گویم در پی ما هیچ ایثاری نبود وای گر دل تو بدانی کی رفیقت دشمن است تکیه گاه تو نبود و چشم در مغزت نبود زان که دید او , در قفس افتاده ای دررا ببست صید او گشتی و از صیادیش حرفی نبود من که ماندم در عجب از بیکسیِ تو دلم کاش می شد بِشکنی و بطن تو غوغا نبود چند روئت دارد این ها ای دل رسوای من در میان آنهمه , یک رنگی ای در پی نبود زان پریدم قبل از آنکه در قفس افتاده ام پس توکل بر خدا کن همدمی بر ما نبود آنهمه حرف و حدیثش پس کجا آخر برفت چون که بشناس ای تو صادق جز خدا همدم نبود
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 11:35 ] [ sadeqemsh ]
واي روزي كه در آن دل بخورد هي افسوس غم دل بارگي بند سخن هي افسوس كه چرا در پي بي معرفتي دگران هي كنم موعزه داد زنم كي افسوس دل بيچاره تو در فكر چه و او به كجا تو بمان در پي اين محفل مضحك افسوس . . . ادامه در نظرات [ شنبه 17 دی 1390 ] [ 09:46 ] [ sadeqemsh ]
بار الهی هرچه آید به سرم حق من است حق من پرت شدن در خفن است با دلت هرچه که کردم تو ببخش بخشش از توست که دل در کفن است جسم بی روح مرا آب بده آب تو باعث گرمی گل است یاد روزم که تو بر من گفتی عاشقم باش که دریای دلت بحر من است . . . ادامه اگه نظر بدین
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 09:43 ] [ sadeqemsh ]
ما چون ز دری پای کشیدیم ، کشیدیم
[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 09:43 ] [ sadeqemsh ]
این غزل از خودم نیست (شما هم امکان نداره تا حالا شنیده باشین )ولی بهترین شعر ی که تا حالا شنیدم اگه مفهوم این شعر رو فهمیدین در نظرات بنویسین تا یک پک هدیه از طرف من به شما ارسال شود. مفهوم چهار حرفی است
آنکه بشکست و فرو ریخت منم بار دگر سوخت از سوز غمت جان و تنم بار دگر مردم از حصرت دیدار خدایا سببی تا لب خویش به دان لب بزنم بار دگر ای صبا راه خود از کوچه معشوق انداز تا به گوشش برسانم سخنم بار دگر طبل در کوچه و بازار بکوبیدو بگویید که منم عاشق آن شاه صنم بار دگر دل به دریا زده آهنگ لبش می کردم دل به دریا بزنم یا نزنم بار دگر ساقیا باده بر این ساغر بشکسته بریز ور نه من ساغر خود می شکنم بار دگر خاطرم خوش کند آن خاطره صبح دمی گرچه من می شکنم اما حسنم (شاعر) باردگر [ شنبه 17 دی 1390 ] [ 09:41 ] [ sadeqemsh ]
زانکه بود و بود بود و هیچ معبودی نبود کز تو بودی و دلت بودو کسی در بر نبود توشدی هم مصطفی و هم علی یک تن دو جا چون بدیدی کز شکافی برگرفت او از فضا زان مکان و زان زمان را در جهان محصور ساخت خلقت کل خلایق بر شما دستور ساخت در پی دستور او گفتی بشو آن هم بشد اول خلقت برای بهر زهرای تو شد بعد آن اربع برادر در پدید آمد ز دین . . . اگه خواستین می زارم تو بلاگ [ شنبه 17 دی 1390 ] [ 09:40 ] [ sadeqemsh ]
|
||
| [ طراحی : sadeqem ] [ Weblog Themes By : sadeq em ] Top of page | ||